حسنا خانم دختر نازم حسنا خانم دختر نازم ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره
پیوند آسمانی ماپیوند آسمانی ما، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

حسنا خانم

خبراي خوش(حسنا می تونه صلوات امامرضا رو بخونه)

هفته گذشته از عصر جمه تا عصر سه شنبه( 15آبان تا  19) مامان جون مهمونمون شدن البته با خاله سكينه. قرار شد چند روزي رو پيش ما باشن و استراحت كنند. مامان جون خيلي اصرار داشت شما رو مهد نبرم و پيششون نگه دارم. اما من بخاطر اينكه بتونن استراحت كنند، شما رو بردم مهد. جالبه كه از همون هفته ديگه مراسم گريه زاري صبحگاهي جهت نرفتن به مهد رو نداريم. تقريبا" با اشتياق ميري. خدا رو شكر. راستي اين چند وقت به شدت شيرين زبون شده اي. هر كي تو رو مي بينه، اولين چيزي كه جلب توجه ش مي كنه خوش زبونيته. انشالله سالم باشي عزيزم. جمعه 22 آبان، بابا شيفتش بود و ما رفتيم خونه عمه جان. اونجا حسابي با داداشيها بازي كردي. اون روز صبح من متوجه شدم كه...
24 آبان 1394

اولین النگوی طلا برا طلا خانم

سلام خوشگلم چند روز پیش (6 آبان) با بابایی رفتیم برای طلا خانمم یک النگوی زیبا خریدم. این اولین الگوی شماست. یادمه خودم وقتی سوم دبیرستان بودم برای اولین بار سه تا النگو خریدم. از روز تولدت همیشه دلم می خواست برات طلا بخرم ولی فکر می کنم هنوز زوده و نمیتونی مراقبت کنی. تصمیم دارم ماه بعد دومی رو هم برات بخرم. ان شالله...
11 آبان 1394

بدون عنوان

سلام عسل مامان، دختر شيرينم  ماهي كه گذشت زياد خوشايند نبود. بعد از جراحي چشم، مامان جون به شدت كمر درد شدن. تا حدي كه هفته گذشته (يكشنبه 26 مهرماه) كلا نمي تونستن از جاشون بلند شن. الانم در حال استراحت هستند. بابا ابراهيم هم هفته گذشته به مدت 6 روز تهران ماموريت بودن. من و شما هم رفتيم خونه باباجون. از اونجا كه ماه محرم شروع شده، هر شب ميرفتيم فيدكو برا مراسم دعا. ولي به من سخت گذشت فقط و فقط بخاطر دوري از بابايي. نميدوني چقدر بده كه بابا نباشه. شما هم هرشب بهانه بابا رو مي گرفتي و گريه مي كردي. بابا كه برگشت يه عروسك برات خريده بود. توي اين ماه  يه سفر سه روزه هم به يزد داشتيم. اونجا برات يه گوشواره خيلي خوش...
3 آبان 1394

بدون عنوان

سلام به روي ماه گل دخترم، تاج سرم. دو ماهي و چند روزي هست كه از انتقالي من ميگذره. تازه الان دارم حس مي كنم كه دوباره زندگيمون به روال عادي خودش برگشته. (تقريبا" مثل زمان قبل از استخدامم). البته با كمي تفاوت. روال عادي زندگيمون از اين قراره: صبح بعد از نماز ديگه من نمي خوابم و شروع به آماده كردن صبحانه و كاراي خونه مي كنم. شما هم كه مثل هميشه زود بيدار مي شي (خدارو شكر ه نبايد خواب آلود ببرمت مهد). معمولا" با من و بابايي صبحانه ميخوري و ساعت 7 همرا بابا ميري مهد. (هنوزم گريه ميكني و دوست داري با بابا بري سركارش). ولي از مهد هم بدت نمياد. ظهرم بابا ساعت 1 و نيم تا 2 مياد دنبالت و با هم مياييد خونه. منم ساعت 2 و ربع مي...
12 مهر 1394

ماه مهر

سلام بر دختر پاک و دوست داشتنی من. بالاخره تابستا بسر اومد و ماه مهر اومد. امروز 4 مهره و شنبه ست. طبق همه شنبه ها امروز با آژانس رفتیم مهد. توی راه بچه ها رو که پیاده میرفتن مدرسه بهت نشون دادم و کلی خوشحال می شدی. به خاطر اتفاقی که تو منا افتاده(ازدحام و مرگ هزار نفر از حجاج)عزای عمومی اعلام شده و مثل همیشه اول مهر جشن برگزار نشده. توی این ماه که گذشت مامان جون چشمشنو عمل کردن، آروین دایی رحمان هم بدنیای شماپاگذاشت. ما هم رفتیم بیمارستان به دیدنش. دیروز با بابا رفتیم برات خرید لوازم مهد. از امروز رسما" آموزش های مهد شروع می شه.نمی دونی چه لذتی داشت وقتی برات جا مدادی و دفتر، کاغذ رنگی و قیچی و ..... یه عالمه چیز دیگه می خریدم...
4 مهر 1394

ادامه زندگی

سلام گلکم، ناز گلکم، دخترکه با نمکم امروز که دارم برات مینویسم من اداره ام و شما پیش بابایی هستی. اخه بابا امروز عصر کاره. صبح زنگ زدی با خوشحالی گفتی: مامان من مهد کودک نمیرم. البته خیلی اصرار داری که بگی: مهد کودک نه، من میرم مدرسه! بمیرم برات عزیزم که هنوز به مهد عادت نکردی. هر روز صبح باهات برنامه داریم. گریه می کنی و می گی: من باهات میام سرکار. البته تو مهد که میرسی دیگه گریه نمی کنی. خیلی دوست داری تو تابت بخوابی و بعد من ببرمت تو رختخواب. چند وقتیه لجبازی می کنی و پاهاتو زمین می کوبی. اصلا اینکارتو دوست ندارم. بعضی وقتا نمی فهمم چه جوری باهات رفتار کنم که درست باشه. عاشق ظرف شستنی. دائما چهارپایه به دست جلوی ظرفشو...
10 شهريور 1394

هورا، منتقل شدم

بالاخره مامانی در تاریخ 21 مرداد پس از بازگشت از سفر بسیار خوب، موافقت مدیر را جلب کرده و در تاریخ 25 تسویه حساب نموده و در تارخ 27 در شهر خودمون شروع بکار کرد. خدا رو هزاران بار سپاس اولین روزی که اومدم سر کار،با بابایی بردیمت مهد. یه ساعتی پیشت موندم و با هم برگشتیم. از فرداش هر روز میبرمت مهد. ولی گریه می کنی و دوست نداری بری. خدا کنه زود عادت کنی عزیزم. برات دعا می کنم چیزای خیلی خوبی یاد بگیری و همیشه اول اول بشی. قربونت برم الهی...
31 مرداد 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به حسنا خانم می باشد