فراق
سلام گلم
امروز 17 خرداده. من الان سر کارم و برات مینویسم. بعد ازیک هفته مرخصی امروز اومدم سرکار. هفته قبل دقیقا" نیمه شعبان و رحلت امام و 15 خرداد که تعطیل بود، فرصتی پیش اومد که بریم مشهد، زیارت امام رضا (ع). دایی محمد بابا و بابا جون و مامان جون هم همراهمون بودن . خیلی خوش گذشت عزیز. خدا رو هزاران بار شکر می کنم که دختر خوبی بهم داده. شما خیلی خوش مسافرتی. اصلا" اذیتمون نکردی. با سبحان بازی میکردی و حتی یک بار هم دعواتون نشد. کلا" مهربونی نفسم.
متاسفانه هنوز با انتقالی مامان موافقت نشده. دیروز از مهد زنگ زدن که تابستونی مهد تعطیل شده . من موندم و یک دنیا غم. کجا ببرمت؟ دایی امید هم توی محل کارش پاش زخمی شده و مامان جون پرستاریشو می کرد و نمی تونست همرامون بیاد. به همین دلیل دیروز عصر که میخواستیم بیاییم انار، شما رو گذاشتم دشتخاک. خونه باباجون. و من همش گریه کردم.....
خیلی سخت می گذره. تا این ساعت 15 ساعته که ازت دورم. 200 کیلومتر دورم. خیلی زیاده. مامان جون میگه که صبح که بیدار شدی، اول گفتی مامانم کجاست؟ دایی و خاله حواستو پرت کردن و بعدا" گفتی مامان رفته انار سر کار، من اومدم خونه مامان جون. الهی من بمیرم نفسم....
دعا کن از اینجا برم . حالا که دیگه بابا هم برگشته محل کار خودش، تنها شدیم ...



فراق
