حسنا خانم دختر نازم حسنا خانم دختر نازم ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره
پیوند آسمانی ماپیوند آسمانی ما، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

حسنا خانم

بدون عنوان

سلام گلم 6 خرداده روز 5 شنبه ست و ساعت 8 و نيم صبحه. شما الان توي اداره پيش من هستي گلم. داري هر چي مي گم تكرار مي كني. نقاشي مي كشي و بازي مي كني. قرار شد بابا بياد دنبالت. اما هنوز نيومده. اشكال نداره. خدا رو شكر از صبح تا الان ارباب رجوع نداشتيم. كلي هم خوشحالي كه با مني. منم خوشحالم نفسم. اين شعرو فكر كنم برا جشن پايان سال بهتون ياد داده بودن كه متاسفانه ما تو جشن نبوديم. همون روز كرمان ماموريت بودم وشما هم همراه من بودي. بردمت خونه دايي محمد تا از جلسه اومدم كلي با سبحان بازي كرده بودي. ولي بعدن مربي تون جايزه شما رو كه يه عروسك مو فرفريه و يه تابلو عكس يادگاريتو بهت داد. خيلي شيرين اين شعر رو مي خوني. خدمتتون رسيديم  ...
6 خرداد 1395

حرفهايي از جنس حسنايي

دايي اميد: امروز تو كارخونه مون برا بازديد ميان حسنا: مامان منم بعضي وقتا ميره بازدي فهميدم از صحبتاي من و بابا اينو فهميده شيطون بلا.  
22 ارديبهشت 1395

یزد و گردش به مهریز

سلام عزيز دلم امروز 4 شنبه 22 ارديبهشته. عصر چهار شنه گذشته يعني 15 ارديبهشت رفتيم يزد خونه عمه جان. صبح جمعه با هم رفتيم مهريز پارك طاووس.اونجا كلي اب بازي كردي. فقط هوا گرم بود. بعضي وقتا غر ميزنم و ميگم كاش تو شهر بزرگتري بوديم مثلا" مركز استان يا يزد، اما وقتي ميرم و شلوغيها و .... رو مي بينم هزار بار شكر خدا رو ميكنم كه تو شهر به نسبت خوش اب و هوايي زندگي مي كنم. ديروز مرخصي گرفتم و همراه بابا رفتيم براي رگلاژ ماشين. منم رفتم تا براي شما لباس بخرم. متاسفانه لباس خوبي گيرم نيومد. فقط دو تا شلوارك برات گرفتم . عصر هم هوا باروني شد و بعضي جاها سيلاب راه افتاد. از جمله فيدكو . ما خيلي نگران بابا جون و مامان جون شديم آخه اونجا بود...
22 ارديبهشت 1395

تولد هجری حسنا خانوم

سلام گل دخترم، پاره تنم تولدت مبارك خانمي نازم بله عزيزم. امروز 22 ماه رجبه و از لحاظ ماه قمري ، امروز شما سه ساله شدي. از فردا ديگه شما سال چهارم زندگيتو شروع مي كني. انشالله بسلامتي و خوشبختي و .... و هزار آرزوي خوب برات. سال گذشته همچين روزي بود كه شما رو از شير گرفتم. تصميم دارم امسال تولدتو جشن بگيرم. انشالله به اميد خدا 12 خرداد رو كه 5 هفته ديگه ست. ...
11 ارديبهشت 1395

بالاخره موهاي دخترمو كوتاه كردم

از اونجايي كه موهاي دختر گلي ما كمي فر تشريف دارن (با كمال تعجب!) تا حالا همش صبر كرديم تا بلند باشن تا بشه اونا رو ببندم. اما مدتيه تصميم داشتم موهاشو كوتاه كنم كه با مخالفت آقاي شوهر مواجه مي شدم. تا اينكه بالاخره راضيشون كردم و ديروز رفتيم موهاي حسنا خانم رو كوتاه كوتاه كردم. خيلي ناز شده . مباركت باشه دختر شيرين زبونم. بوس
9 ارديبهشت 1395

بدون عنوان

مشغول ظرف شستن بودم دستتو به كمرت زده بودي و پاتو رو اون پات كنار آشپزخونه وايسادي و با جديت تمام  گفتي: "مامان چرا اسباب بازي هاي منو جمع كردي؟" هنوز محو اون جذبه ات هستم گلم. 26/فروردين/95 رفته بوديم حمام. شير آب رو باز گذاشتم تا آب سردش بره و آب داغ شه. يهو بهم گفتي: "مامان آب داره پر رنگ مي شه"!!!!!! فروردين 95 مدتي است علاقه زيادي به گفتنكلمات: كلا"، اصلا"، فعلا" و.... از اين قبيل كلمات داري. تلفظ اين كلمات در جمله هاي كاربرديت خيلي جذابه. قربون زبون شيرينت برم ماهم. ديشب بابا رختخوابتو اشغال كرده بود و همينطور مشغول تماشاي تلويزيون بود. با كلي خجالت به من گفتي: "مامان، به ...
29 فروردين 1395

نوروز 95

سلام عزيز دلم عيدت مبارك. ان شاء الله سال خوبي داشته باشي دخترم. آره عزيز دلم، عيد اومد دوباره. اين سومي عيدي هست كه شما حضور داري و چهارمين عيدي كه من و بابا با هميم. البته توي عيد اولمون هم بودي (تو شكم مامان). اون موقع 7 ماهه باردار بودم. عيد دوم موقع سال تحويل خونه بابا جون بوديم. آخه اونا تنها بودن. يادمه تحويل سال شب بود و شما نه ماهه بودي. عيد سوم كه سال گذشته بود، خونه خودمون بوديم و لحظه تحويل سال ساعت 2 شب بود. البته شما خواب بودي. امسال ساعت تحويل سال، 8 صبح بود. تقريبا" مي شه گفت اولين باري بود كه مي فهميدي. روز عيد صبح زود پا شديم. بعد از مرتب كردن خونه، سفره 7 سين رو كه شب قبل آماده كرده بودمو چيديم و لباساي نو رو تن...
14 فروردين 1395

مهد كودك حسنا

سلام ماه من. جيگرم، نفسم، بلبلم، عشقم، عمرم، جونم و ... اين واژه ها رو روزي چند بار مي گم و خودت هم يادشون داري و ادامه مي دي... چند روز پيش (26 بهمن) شما تو مهد با ريحانه خانم دعواتون مي شه سر چادر شما. اون بكش، شما بكش و... تا اينكه ريحانه خانم چادرو ول مي كنه و شما مي افتي زمين و پيشونيت زخمي مي شه. نميدوني چقدر ناراحت شدم. خدا رو شكر بخير گذشت . روز بعدش هم شما رو بردن اردو توي پارك بانوان كه نزديك محل كارمه. اومدم بهت سر زدم كه البته منو زياد تحويل نگرفتي. خدارو شكر با مربي هاي مهد خوب انس گرفتي. راستي، علاوه بر شعرهاي فراووني كه تو مهد ياد گرفتي، تا الان چند تا از حروف الفبا رو هم مي شناسي. آخه از قرار معلوم شما با خاله نجمه...
28 بهمن 1394

بدون عنوان

سلام گلم چقدر زود مي گذره. بهمن هم از راه رسيد . خدا رو شكر اين ماه رو با خوشحالي شروع كرديم. الان كه دارم اين پست رو ميذارم، خاله جان مشهدن و چند ساعتي مي شه كه تو حرم خطبه عقد خوندن. بله حسنا جون، انشالله بعد از عيد عروسي خاله جونه. منم بهت قول دادم كه يه لباس عروس خيلي خوشكل برات بخرم. آخ از دست زبون شيرينت چي بگم مادر جان. ديگه چيزي نيست كه نفهمي و نگي. خدارو شكر هوشت سرشار و آماده. حيف كه حوصله م نميذاره بنويسم......
7 بهمن 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به حسنا خانم می باشد