بدون عنوان
مشغول ظرف شستن بودم دستتو به كمرت زده بودي و پاتو رو اون پات كنار آشپزخونه وايسادي و با جديت تمام گفتي: "مامان چرا اسباب بازي هاي منو جمع كردي؟"
هنوز محو اون جذبه ات هستم گلم.
26/فروردين/95
رفته بوديم حمام. شير آب رو باز گذاشتم تا آب سردش بره و آب داغ شه. يهو بهم گفتي: "مامان آب داره پر رنگ مي شه"!!!!!! فروردين 95
مدتي است علاقه زيادي به گفتنكلمات: كلا"، اصلا"، فعلا" و.... از اين قبيل كلمات داري. تلفظ اين كلمات در جمله هاي كاربرديت خيلي جذابه. قربون زبون شيرينت برم ماهم.
ديشب بابا رختخوابتو اشغال كرده بود و همينطور مشغول تماشاي تلويزيون بود. با كلي خجالت به من گفتي: "مامان، به بابا بگو هر كسي سر جاي خودش بخوابه". زديم زير خنده. 5 ارديبهشت 95
ديروز عصر رفتيم دشت خاك. مامان جون دندوناشو گذاشته بود. بيچاره خيلي جاشون درد مي كرد. قرار بود ببرمت آرايشگاه تا موهاتو كوتاه كنم. اما آرايشگر نبود. بهش زنگ زدم گفت مشهده. حسنا به مامان جون گفت:"كاشكي ما هم مي رفتيم مشهد يه زيارتي هم مي كرديم. بعد صديقه خانم (آرايشگر) موهاي منو هم كوتاه ميكرد."



بدون عنوان
