حسنا خانم دختر نازم حسنا خانم دختر نازم ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره
پیوند آسمانی ماپیوند آسمانی ما، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

حسنا خانم

از تير تا مرداد

1395/5/7 10:20
نویسنده : مامان
158 بازدید
اشتراک گذاری

سلام بر دختر نازنينم.

خيلي وقته برات ننوشتم. راستش سر كار زياد حوصله ندارم. هوا گرمه و امكانات اداره كم. باورت نميشه اما اتاق من كولر نداره و.... البته اينا بهانه است.چشمک بگذريم........ برات از اين چند وقتا بنويسم: بابا روز يكشنبه 6 تير ماه تحت عمل جراحي قرار گرفت و تا دو هفته توي خونه استراحت كرد. شما هم اصلا مهد نرفتي و همش پيش بابا بودي. تعطيلات عيد فطر هم كه سه روز بوديم(17 تير) ما رفتيم دشتخاك تا من كمك مامانم جهاز خاله اسما رو جمع و جور كنيم آخه قرار عروسي هفتم مرداد بود و از طرفي از طرف اداره بابا جون قرار بود 31 تير تا سوم مرداد  بريم مشهد. خلاصه سه روز اونجا بوديم. دو روز بعد دوستاي شماليمون (ماهزاد خانوم) اومدن و دو روز مهمون مامان جون بودن. ما هم يه روز رفتيم ديدنشون.

از اونجايي كه هنوز خونه خاله اسما آماده نبود تا جهاز رو ببريم، مامان جون و باباجون نتونستن با ما بيان مشهد به جاشون اون يكي باباجون و مامان جون اومدن. و ما عصر 30 تير به سمت مشهد حركت كرديم (من و بابا و شما و مامان جون و بابا جون داداشي). شب رو فردوس استراحت كرديم (خونه خانم سرمدي، دوست من). و روز بعد ساعت 11 صبح رسيديم مشهد . علي رغم شلوغي و هواي گرم سه روزي كه اونجا بوديم خيلي بهمون خوش گذشت و شما هم مثل هميشه گل من بودي (هر چند شيطنت هات نسبت به سه بار قبل كه اومده بوديم مشهد بيشتر شده بود). از اونجا برات : يه جفت دمپايي، يه پيراهن سفيد، يه كيف كيتي، كلاه سفيدمشكي و دستبدگردنبند خريديم. خدا كنه بتونيم هرسال بريم پابوس امام رضا (ع).

عروسي خاله اسما هم افتاد 11 مرداد يعني 4 روز ديگه. خدا كنه بخير و خوشي بگذره. شما كه خيلي انتظار مي كشي. آخه برات يه لباس عروس خيلي قشنك خريدم كه منتظري زود تنت كني. فداي تو شوم مادر

بوسمحبت

دنيا را ميدهم براي لبخندت.................... شاد كه باشي دنيا دوباره از آن من است.

 

ديشب عمه جان مريم و عمه ليلا مهمونمون بودن. تينا خانوم فرشمون رو كثيف كرد. آخر شب رفتيم روي حياط بشوييم . شما خيلي خسته بودي و بهانه مي گرفتي و خوابت اومده بود و از بابا شيلنگ آب رو گرفتي و پس نمي دادي. بابا سرت داد كشيد. شما هم گريه شدي و با گريه مي گفتي: بابا من گناه دارم................. بابا من فقط يه دختري هستم......... اينو كه گفتي ما زديم زير خنده و فوري بابا بغلت كرد رفتين داخل و روي پاي بابا خوابيدي.

چند شب پيشا ساعت ده به بعد كه شبكه پويا فيلم سينمايي نشون ميده، فيلمي از شاهنامه رو نشون ميداد كه نقاشيش خشن بود. شما كه بدت اومده بود گفتي: اين فيلم دخترونه نيست. چرا تلويزيون فيلم دخترونه نشون نمي ده؟!!!!!!

مشهد توي مهمانپذير كه بوديم دوست داشتي دائم سوار اسانسور بشي. تو رستوران نشسته بوديم. گفتي: مامان اون چي بود سوارش مي شديم. من كه متوجه حرفش نميشدم گفتم: چي رو مي گي؟ گفتي: آنتاسور؟!!!!!!!!

يه روز كه پيش بابا بودي بهش گفته بودي: بابا من از دست تو چيكار بكنم مادر. (البته لحن گفتنت جالب بوده، شبيه من!)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به حسنا خانم می باشد