شب يلداي 94
سلام بر دختر نازنينم
امروز دومين روز از زمستان سال 94 و روز چهارشنبه ست. يه روز آفتابي ولي سرد. شب قبل، يلدا بود و ما مثل همه ي اين چهار سال زندگي مشترك (سه يلداي گذشته)، خونه ي به قول شما بابا جون داداشي بوديم. ننه جان و عمه جان محبوبه و عمه جان مريم هم بودن. فقط جاي عمو احسان خالي بود. شام پلو مرغ بود. ميوه هم هندونه< انار< پرتقال و نارنگي. آجيل هم كه نشد نداره. ما ساعت 6 آماده شديم بريم خونه باباجون. قبلش رفتيم يه كيك خامه اي خوشمزه به شكل هندونه خريديم با خودمون برديم و دور هم خورديم. شما هم كه شامت همين شد. فقط تو آجيلها، پسته و بادوما رو جمع مي كردي و مي خوردي كه همين كار دستت داد..... آره دختر گلم، دم دماي صبح بود كه از خواب بيدار شدي و چند بار بالا آوردي. خدا رو شكر چيز مهمي نبود و صبح كه بيدار شدي حالت خوب شده بود. اون روز شما مهد نرفتي و پيش بابا موندي (آخه بابا عصر كار بودن). عصر هم كه پيش خودم بودي و كلي كمكم دادي. بله گلم، شما چهار پايه رو زير پات ميذاري و به قول خودت ظرف مي شويي. منم كل خونه رو جارو و دستمال كشيدم. خدا رو شكر دوباره مهربونيهات گل كرده و روزي چند بار بي دليل منو بابارو مي بوسي. الهي من فدات شم ناز من...
دختر دارم دامن زري دختر نگو ماه و پري ستاره دامن شب خورشيد زير روسري دختر نگو ستاره نور از چشاش مي باره........ اينو خودت تو مهد ياد گرفتي و مي خوني. بينهايت دوستت دارم عزيزم



شب يلداي 94 
